خرید بک لینک
سالها با اضطراب اجتماعی روبرو بودم همیشه از اجتماع فرار می کردم از زندگی لذت نمی بردم چون همیشه به دنبال این بودم که بقیه در مورد من چی فکر می کنند چه قضاوتی می کنند پشت سرم چی می گویند و .... خلاصه اینکه از همه آدمها فراری بودم هر روز تصمیم می گرفتم که دیگه اضطراب نداشته باشم اما نمیتونستم. شبها دراز می کشیدم و به جای اینکه بخوابم وقایع روزانه را مرور می کردم که ادم ها در مورد من چی فکر کرده اند و چی گفته اند. همیشه در دنیای خودم تنها بودم و گوشه گیری و خلوت را ترجیح می دادم. به مهمانی و عروسی نمی رفتم و اگرم علیرغم میلم می رفتم یک گوشه مینشستم و لحظه شماری می کردم تا مهمانی تمام شود. خیلی تلاش می کردم و همیشه کمترین نتیجه ممکن را می گرفتم همیشه تکالیف مدرسه رو خیلی خوب انجام می دادم اما سر کلاس از پاسخ دادن خجالت می کشیدم شبها در باغ پدر بزرگم دراز میکشیدم به آسمان پر ستاره نگاه می کردم و اشک می ریختم و از خداوند شاکی بودم طلب کمک می کردم خلاصه زندگیم اصلا خوب نبود به هر دری می زدم تا از این وضعیت رهایی یابم نمی توانستم تا اینکه بالاخره پس از سالها تلاش خداوند مسیر درست را به من نشان داد. من گم شده بودم اما خود را یافتم. حالا من این مسیر را رفتم و خداوند کمکم کرد تا از گذشته بدی که داشتم رهایی یابم و به لحظه رویایی اکنون برسم و می خواهم به کسانی که این مشکل را دارند کمک کنم که زندگی بهتری داشته باشند چون معتقدم اگر کسی خود راهی را نرفته باشد نمی تواند آن را به دیگران یاد دهد. آرزو می کنم تمامی کسانی که این مشکل را دارند مسیر خود را بیابند و زندگی شادی داشته باشند.

برچسب: نویسنده: شیدا رستمیان تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:31

صفحه بندی