قصد دارم در مورد یکی از بدترین کاتالیزورهای اضطراب اجتماعی بنویسم و آن
فرار از شرایط اضطراب آور است. ادمهایی که اضطراب دارند همیشه میخواهند از صحنه فرار کنند و این بدترین کار ممکن است. از زندگی خودم می گویم هنگامی که به مهمانی میرفتم فقط از لحظه ورود به مهمانی تا لحظه خروج فقط به یک چیز فکر میکردم و آن هم این بود که کی مهمانی تمام میشود و من از این وضعیت خلاص می شوم، سر کلاس درس به جای توجه به مطالب درسی به این فکر می کردم که اگه از من سوال بپرسند چکار کنم و لحظه شماری میکردم تا کلاس درس تمام شود، در بین دوستام همیشه میخواستم نگاه ها به من جلب نشود و اگر هم به من توجه می کردند از صحنه فرار می کردم و ...، خلاصه اینکه من خیلی از رفتارهایم را نه به خاطر خودم بلکه به خاطر دیگران انجام میدادم و این باعث شده بود از زندگی لذت نبرم. من خیلی کم توی جمع قرار می گرفتم و روابط اجتماعی خوبی نداشتم، همیشه نقش بازی میکردم و اصلاً خودم نبودم، همیشه تلاش میکردم که از جمع فرار نکنم و شرایط اضطراب آور را تحمل کنم اما نمیتوانستم. من شماها را میفهمم و میدانم تحمل کردن شرایط اضطرابآور برای کسانی که اضطراب دارند چقدر سخت است. اونهایی که میگویند راه رهایی از اضطراب اجتماعی قرار گرفتن در شرایط اضطراب آور است به همین سادگی، به خاطر این است که خودشان اضطراب را تجربه نکرده اند. من سالها با این مشکل جنگیدم و بالاخره با کمک خدای خودم راه رهایی از آن را یاد گرفتم. و الان از زندگیم لذت میبرم و به ادمی سرشار از عشق الهی بدل شده ام. به همنوعانم عشق میورزم و اصلا بلد نیستم دل کسی را بشکنم به کسانی که در خیابان از من تقاضای پول می کنند عشق میورزم و به آنها کمک می کنم امیدوارم تمام آدم هایی که این مشکل را دارند راه رهایی از آن را بیابند.